برداشتی از زندگی هیپاتیا، زنی بزرگوار و دانشمند و زیبا که استاد فلسفه و ریاضیات و نجوم بود و به دستور اسقف سیریل(اسقف اسکندریه) و بوسیله آدمکشان و اوباشان فرستاده او، به شکلی فجیع، کشته شد. فیلم، به رغم بازیگران خوب و بازی خوبشون، فیلمی متوسطه چون بخشی بسیار کوچک از زندگی هیپاتیا رو به تصویر میکشه و او رو بسیار کوچک تر از اونی که هست، معرفی میکنه. و در جاهایی میخواد جنبه های فمینیسم امروزی رو بار اون کنه(که اصلا به او و دوران او نمیچسبه).
هیپاتیای زیبا و باهوش، در رد تقاضاهای بیشمار ازدواج، بسیار بزرگوارانه میگه:
"در عهدی که مردان از سایه زنان میگریزند و نزدیکی و همنشینی با آنان یک گناه به حساب میآید، حتی برخورد با آنها در کوچه و خیابان و سخنگفتن با آنها، اگر چه مادر، همسر یا خواهر باشند متحمل رنج و سختی است تاکنون در این شهر کسی را نیافتهام که به اندازه ” تنهایی ” شایسته رفاقت و همسری باشد."
یا
"هرکس نویسنده داستان خودش را دربارهٔ عشق دارد. همهٔ ما داستان ایدهآل خاص خود را داریم. من با حقیقت ازدواج کردهام"
او خودش را وقف دانش کرده بود.
اما در فیلم، به شکلی سخیف، هیپاتیا یک تکه پارچه آلوده به خون... بماند(فمینیسم و ووکیسم واقعا دیگه حال بهم زن شدن).
فیلمی متوسط که ارزش دیدن داره اما در خاطر نمی مونه.
اما یاد و نام و خاطره هیپاتیا و دیگر شهدای راه علم، ما رو اونقدر مدیون میکنه که لااقل در موردش کمی بخونیم و بدونیم حقیقتا او چه کسی بود.