در یک روستای فرانسوی، پیرمردی به همراه تنها خویشاوند باقیماندهاش، چشم طمع به زمین خالی مجاور دوختهاند. آنها برای پرورش گلهای خود به آب چشمه آن زمین نیاز دارند و از شنیدن اینکه وارث زمین قصد دارد به آنجا نقلمکان کند، وحشتزده میشوند. آنها چشمه را مسدود میکنند و تماشا میکنند که همسایه جدیدشان در طول تابستان گرم تلاش میکند تا محصولاتش را با آب چاههای دوردست آبیاری کند. اگرچه آنها میبینند که تلاشهای ناامیدانه او سلامتیاش را به خطر انداخته و قلب همسر و دخترش را میشکند، اما فقط به فکر به دست آوردن آب هستند.